من جا مانده ام. بی بوسه، بی روسری سياه سنت شکنم، بی کتابهای نخوانده ی قفسه ی هزار رنگ اتاقم، بی آواز تو ای پری کجايی که در آن عصر پاييزی هزار بار برای "نون" خواندم و دوباره خواست که بخوانم. من جا مانده ام. من در صندلهای ساده ی بهاری، در مقنعه ی سفيد تابستانی، در ميان گيسوان هزار رنگ پاييزی ام جا مانده ام.
Saghar
Saturday, June 12, 2004
Friday, June 11, 2004
داریوش نیست و من از نشستن در مقابل مانیتور خستهام. دلم هوای غروبهای داغ تابستانی تهران را کرده. این شهر همه چیزش عجیب است! از شیرهای آبش که جداست و آب گرم و سرد از دو شیر مجزا میآید تا آب و هوایش که از سرمای استخوانسوز صبح تا گرمای طاقتفرسای بعدازظهر تکلیف ما را با خودش معلوم نمی کند! اینجا شهر من نیست و این خانه، خانهام
Thursday, June 10, 2004
دريــغــا شعـلهای ناگاه يـخ بـسـتـه، شگفتا تو!
در آن يکشنبهی سرد اين تو بودی؟ آه! آيا تو؟
نشستم تا بيايی؛ شور مجنون میچکيد از من
دلی آورده بودم نــذر ويــران گشتن ، امـا تـو ...
Monday, June 07, 2004
Saturday, May 29, 2004
Thursday, May 27, 2004
Monday, May 24, 2004
امروز هم گذشت، مانند یک نفس
نوروز من گذشت با عشق هیچ کس
گریان خنده ریز، خوشروی بی بقا
من غم نمیخورم، غم میخورد مرا
در خدمت فریب افسر نبوده ام
در دست حاکمان ساغر نبوده ام
بر دوش خسته ام بار گناه آه
من غم نمیخورم، غم میخورد مرا
«خستگی عجيب در شانه هايم رخنه كرده و صداهايی مبهم مدام به گوشم می رسد.
ستاره تهديدم به نيامدن می كند و ماه رخ از من می پوشاند. عطر خاك باران خورده در اين خساست آسمان تمام ذهنم را گرفته است و من در مسير فرارم از هجوم برگهای زرد بـه دنبال دست سپيد ستاره می گردم، به بوسه ی دزديده ی ماه می انديشم و پناه به كتاب نانوشته ام می برم كه پر است از سلام و انار و ابر و آهوی زخم خورده ی بی جفت.
هذيان شبانه ام را ديگر ليوان آب هراسان دستان مادر پايان نمی دهد و بوسه ی پدر بر سياه گيسويم كه اين روزها برفی زود هنگام را ميزبان است نمی نشيند. و غريب دل بی نوای من كه در اين روزهای بی پناهی هر لحظه به هراسی در سينه بی تابی می كند.
دلم تنگ است، دلم تنگ نگاهی غريب، بوسه ای پنهان و شرمی آشناست. دلم تنگ آغوشی ممنوع و حرمت نفسی از عشق است. اما ستاره تهديدم به نيامدن می كند و ابر می خواهد كه نبارد.»
Sunday, May 23, 2004
Saturday, May 22, 2004
Friday, May 21, 2004
Sunday, May 16, 2004
Saturday, May 15, 2004
Tuesday, May 11, 2004
Monday, May 10, 2004
Sunday, May 09, 2004
Saturday, May 08, 2004
Friday, May 07, 2004
Wednesday, May 05, 2004
Monday, May 03, 2004
Tuesday, September 09, 2003
سه شنبه 18 شهريورماه 1382
کودک
چند ساعتی است که بر بالشی خيس گريه به خواب رفته ام. بوسه هايش از هوس بود، نوازشش از سر اجبار و يکی شدنمان از غريزه.
تنها اين کودک ...
Thursday, September 04, 2003
پنج شنبه 13 شهريورماه 1382
خانه ی تازه
از دو روز پيش به لطف ملکوت به خانه ای ديگر رفته ام.
سه شنبه 11 شهريورماه 1382
محتسب داند که حافظ عاشق است
فردا او هم در همين شهر نفس خواهد زد. زير همين آسمان خواهد بود و همين کوههايی که من در دامنه اش خانه دارم را اگر آسمان خاکستری تهران اجازه دهد خواهد ديد.
شهر من فردا ميزبان همنفس من است. از صدها شهر آنسوتر، زمانی می آيد که من بازهم در حسرت ديدارش بمانم و وعده ی ديدارمان به پايان فصل گرم استوار ماند.
وسوسه ی ديدارش لحظه ای آسوده نمی گذاردم. ولی نمی خواهم با اين هيبت و هيات حتی لحظه ای مرا ببيند.
و شايد به ديدارش رفتم. در ميانه ای اين شهر پرآشوب در نگاهش گم شدم و بی ترس گزمه و محتسب خود را در آغوشش رها کردم.
اما من ديدارم به آن شهر کويری را دوست تر می دارم.
Friday, August 29, 2003
پنجشنبه 6 شهريورماه 1382
بهرام ... اشکی برای انسان
از شام گذشته تا امشب بهرام در ميانه ی آسمان از هر زمان ديگر از دوران پارينه سنگی تا کنون نزديکتر به زمين نشسته است. درخشان و پر فروغ.
... ميلياردها سال از اين ساعت گذشته است. درختان سايه گسترند و رودهای شهد و انگبين در جريان. حور و غلمان حاضر و ابليس غايب. تا که دست فواره ی خواهش شود اناری ترک بر می دارد.*
به هر سو می نگری سبزی است و طراوت. نه آسمانی، نه خورشيدی، نه ماهی، نه ستاره ای.
در ديگر سوی؛ شعله ها سرکش و سوزاننده. فرياد و ناله و سوز و گداز. آتشی جاری که تا عمق جان را می سوزاند.
...
من به آن روز در هر سوی که باشم، چه در ميانه ی پريان و چه در آغوش شعله های آتش، دلم برای اين آسمان، اين کهکشان، و اين زمين تنگ می شود. دلم می خواهد زمان باز ايستد و من با سرانگشت بهرام را به پدر نشان دهم که مرواريد آسمان است و خانه ی دور انسان.
اشک در چشمانم حلقه می زند. باز هم می خواهم آغوش باز کنم و اين بار بهرام را در آغوش بگيرم که تا هزاران سال ديگر هم هيچ انسانی از اين مکان که من بر آن ايستاده ام نمی تواند اين چنين درخشنده نظاره اش کند. و شايد هيچگاه ديگر انسان را مجال ديدن اين لحظه نباشد، که شايد دنيايی نباشد.
* تا اناری ترکی بر می داشت، دست فواره ی خواهش می شد. «سهراب سپهری»
Wednesday, August 27, 2003
Monday, August 25, 2003
دوشنبه 3 شهريورماه 1382
مهتاب
تو دخترک عاشق ماه را به چه بهايی به ماهتاب فروختی؟ آغوشش عطر ديگری می داد يا لبهايش ميزبان خوبی برای بوسه هايت بود؟
خيابانهای آن شهر کويری شاهدند که من جز بر ماه عاشق هيچ ستاره ای نبودم، دلبسته ی هيچ آفتاب و مهتابی نبودم.
آن روز که می نوشتم: «مهتاب همرنگ دانه های اشک من می شود» حتی به خواب هم نمی ديدم که در همان روزها و يا پيش از آن ماهتابی را به آغوشت ميهمان کرده باشی.
مردان سرزمينم را ديگر نشانی از مردانگی نيست. شهد وصال روسپيان گوارايشان باد و بوسه ی چرکينشان مستدام!
شنبه 1 شهريورماه 1382
پيله ی تابستانی
چه بنويسم؟
دهم اسفندماه 1381 خورشيدی. دقايق پايانی جشن کوچک ميلاد من است. تلفن همراه به خود می خواندم. در هياهوی دخترکان شاد، لهجه ی آشنايی می شنوم. گونه هايم گلگون می شود. ثانيه ها را می شمارم. پس از رفتن جمع مهربان ميهمانان باز صدای زنگ ...
ساعتی با هم می گوييم و می شنويم. آنقدر مهربان می گويد که از ياد می برم همان روز خواسته بودم کلامی در ميان نباشد. و فردا ... در سرسرای دانشکده به ناگاه دوباره می بينمش. نگاه هايمان هم آغوشی شيرينی را می آغازند. نوشته هايم را باد با خود می برد و من او شادمانه به دنبال کاغذها می دويم. کاغذها آغاز روزهای شيرين آينده مان را شاهدند.
هر روز ساعتها و ساعتها در ميان باغ روبرويش می نشينم و برايم از پيله ها و ... می گويد. او می گويد و من تنها می شنوم. آنقدر شيرين سخن می گويد که حتی حرکت خورشيد از ميانه ی آسمان به سوی شب را احساس نمی کنم. سرمای زمستان را تاب می آوريم و در ميان درختان خشک باغ گم می شويم.
جمعه شانزدهم اسفندماه 1381 خورشيدی. از هر سو که نگاه می کنی بيابان گسترده است. بر سنگريزه ها می نشينيم. سر بر زانوی من می گذارد و باز در زمان گم می شويم.
جمعه 31 مردادماه 1382. ميلاد اوست. صدايش از آن سو می گويد که خسته است. اما قصد دارد با کلمات فريبم دهد. ولی من خواب ديده ام. خواب آغوشی ناپاک ... از داستانی می گويد که کسی را در دنيا از آن خبر نبود. می دانم که هم سخن ... بگذريم. ساعتی سخن می گويد و من باز کودکانه سخن می گويم تا خستگی روزهای سختی که می گذراند را از تنش به در برانم. به خدا کلماتش عطر صداقت نمی دهد. آخر من خواب ديده بودم.
حلقه ی نقره ی کوچک هنوز در ميانه ی عکس ها و نقاشی هايش مانده است. بازگشتی در کار نيست. پلها شکسته و جاده ها بيراهه گشته. ولی ...
Friday, August 22, 2003
جمعه 31 مردادماه 1382
ميلادش مبارک
من از اون آسمــون آبی می خوام
من از اون شبهای مهتابی می خوام
دلم از خــاطــره هــای بــد جــدا
من از اون وقتهای بی تابی می خوام
من می خوام يه دسته گل به آب بدم
آرزوهــامــو بــه يـک حباب بدم
سيبی از شـاخه ی حسرت بچينم
بنـــدازم رو آسمــونـــو تاب بدم
گـل ايـــوون بهاره دل من
يه بيابون لاله زاره دل من
من از اون آسمــون آبی می خوام
من از اون شبهای مهتابی می خوام
دلم از خــاطــره هــای بــد جــدا
من از اون وقتهای بی تابی می خوام
مثل يک دسته گل اقاقيا
دلم آواز می کنه بيا بيا
تو ميری پشت علفها گم می شی
من می مونم و گل اقاقيا
گــل ايــوون بهاره دل من
يه بيابون لاله زاره دل من
با صدای سيمين غانم
امروز زاده می شود. که بيست سال ديگر ... هرچه که بود هم خانه ام بود. هم نفسم بود. همه کسم بود. به ياد شبهای مهتابی پژوهشکده ی ماهانی که می خواستم ماه را در آغوش بگيرم و او کودکانه بر کودکی من خنده می زد. هرچه بود تمام شد.
Friday, August 15, 2003
جمعه 24 مردادماه 1382
رويای صادقه
مگر جز بوسه و عطر تنم دليل ديگری برای بودنش بود که اين شبها که به گواهی خوابهايم هم آغوش ديگری يافته ...
بوسه حرامت باد، هرزه گرد کوچه های وسوسه.
Monday, August 11, 2003
دوشنبه 20 مردادماه 1382
ستاره زا
خسته ام؟ نه! فقط کمی مانده تا روح از بدنم جدا شود. کتابها محاصره ام کرده اند. بوسه ماه هاست که از من دور است و آغوشی گرم ديگر ميزبانم نيست.
ترانه های گذشته را که می شنوم بغضی غريب گلويم را می فشارد، بی سپيده ترين روزها را پشت سر می گذارم و بی مهتاب ترين شبها را به صبح می رسانم.
ديگر نمی خواهم قرص کامل ماه را در آغوش کشم و از ناتوانی فريادم ديگر به آسمان نمی رود. آسمان پر ستاره ی کوير هفته هاست که نگاهم را کم دارد و باز هم صبوری می کند. آخر صبوری می کند تا نگاه کدام دختر سرزمين مادری ام به ميهمانی اش رود؟ کدام دخترک می تواند از شوق دستهايش را برای در آغوش کشيدن ماه به آسمان پيوند زند؟
ولی ... ولی روزی که دور نيست، روزی که آسمان بر من ستاره می بارد و باد دورترين شکوفه ها را برای گيسوانم هديه می آورد با ماه هم آغوش می شوم. مهتاب همرنگ دانه های اشک من می شود و ماه از بوسه باران من گلگون می گردد. ستاره می زايم و سپيده می پوشم.
روزی که دور نيست مرد من ماه است و من بانوی ماه بی نياز از بوسه و باده.
پنج شنبه 9 مردادماه 1382
Sunday, August 03, 2003
دوشنبه 12 مردادماه 1382
احوال پرسی
گفت: احوالت چطور است؟
گفتمش: عالی است
مثل حال گل!
حال گل در چنگ چنگيز مغول!
قيصر امين پور
Tuesday, July 29, 2003
Monday, July 28, 2003
دوشنبه 6 مردادماه 1382
شگفتا!
نمی دانم زاهد نوشته ی پيشينم را خوانده بود که ديشب پاسخ نامه ی چند هفته پيشم را داد يا ...
ولی خودش خوب می داند که اين خانه را از او دارم و بس.
Sunday, July 27, 2003
يکشنبه 5 مردادماه 1382
بيرون نمی توان کرد الا به روزگاران
دلم هوای زاهد را کرده است. زاهدی که همنشين من در ميخانه ای بود. بوسه حرام بود و باده حلال. زاهد باده می نوشيد و ساقی بر سجاده سجودی ريايی داشت.
ماههاست که زاهد ترک ديار کرده، هرجا که هست باده اش به جام و دنيايش به کام.
Friday, July 25, 2003
جمعه 3 مردادماه 1382
تو غبارا گم شد
هيچ نهالی بوی اناردانه ی مرا ندارد. شاخه های سبز درختان ديارم را چه می شود؟
Monday, July 21, 2003
دوشنبه 30 تيرماه 1381
صندل های مرد کوچک
صندلهايش را به ياد دارم، صندلهای فرسوده اش را که هر روز پشت در نمازخانه می ديدم. بزرگتر از آن بود که نشان می داد و کوچکتر از آن که می انديشيدم.
ولی من صندلهای پاره پاره اش را به ياد می آورم که نه بزرگ بود و نه کوچک. اندازه بود. درست به اندازه ی پای مردی با روح کوچک.
Friday, July 18, 2003
پنجشنبه 26 تيرماه 1382
باران
صدايش بوی جنگلهای باران خورده را دارد
که وقتی گيسوانش را رها در باد می سازد
دل من سخت می گيرد، دلم از غصه می ميرد.
نمی دانم از کيست
Thursday, July 10, 2003
پنجشنبه 19 تيرماه 1382
...
هنوز اشک امانم نمی دهد، برای لاله و لادن. يک نفر زيبا نوشته است. هزار بار خواندمش.
Monday, July 07, 2003
دوشنبه 16 تيرماه 1382
رهايی
حلقه ی نقره ی کوچک مهمان انگشت انگشتری چپم ديگر نيست. نمی دانم بادی که آورده بودش دوباره با خود برد يا پری مهربانی شب گذشته دستم را از آزارش رهاند.
می خواست آزاد باشيم. امروز آزاديم. آزادی يعنی ولنگاری، يعنی عدم تعهد، يعنی بی وفايی. وقتی که جاده ها جسممان را از هم دور می کنند ما چرا روحمان را دورتر نکنيم؟
کودک است ديگر! خيال می کند عشق مدرسه است؛ نه ماه بايد درگيرش بود و سه ماه حتی از خيالش گريخت. حالا هم در کلاسهای تقويتی دختران شهر ثبت نام کرده است. عشق فصلی نديده بودم که شکر خدا چشمم به جمالش روشن شد.
پرونده ی مرا هم که به زير بغلم زده اند. دنبال يک مدرسه ی شبانه روزی خوب می گردم، شما سراغ نداريد؟
Sunday, July 06, 2003
يکشنبه 15 تيرماه 1382
چشمش گواهی می دهد
در گيــر و دار مستــیِ ديشــب ربـود از من دلی
چشمش گواهی می دهد، ابروش حاشا می کند!
به خدا چشمش گواهی می داد ...
يکشنبه 15 تيرماه 1382
انعکاس سبز
از خود چو بيرون می شوم يارم بغل وا می کند
چون خويش را گم می کنم خود را هويدا می کند
در گير و دار مستی ديشب ربود از من دلی
چشمش گواهی می دهد ابروش حاشا می کند
چون پنجه آن آشفته مو از زلف بيرون می کشد
يک شهر دل در پيچ و تاب طره اش جا می کند
در زير پای بوته ی هرزی شقايق له شده
امـا بـرای مـانـدن سـرخـش تقلا می کند
آيينـه ای دق کـرده ام در حسـرت ديدار تو
يک انعکاس سبز تو صد عقده را وا می کند
در سينه های صيقلی هر لحظه گردد منجلی
کاری که با موسی دمی در طور سينا می کند
سيد محمود توحيدی (ارفع کرمانی)
ديده و نديده، شناخته و نشناخته اين خاندان توحيدی را دوست می دارم. می خواستم نزد وداد آموختن دف را ادامه دهم که به هزار دليل بی دليل ميسر نشد. شعر بالا باز هم با صدای رضا رويگری است و از مجموعه ی «غوغا» که نوازندگانش توحيدی ها هستند. اين ترانه در تمام روزهای غربت کويری ام همدم و همنفسم بود. راستی ياد هاجر به خير که با ترانه ی وطن می گريست و ما می خنديديم. اما اين روزها به دليل ديگری دوستش دارم. انگاری تمام ابياتش از زبان من است. نمی دانم کدام مصرع يا بيت را برگزينم.
خدايا ببين که برای سخن گفتن با او که دور است و از آن من نيست و نمی داند که چقدر بی قرار آن نگاه بی تفاوت اما شکافنده و سوزاننده اش هستم به چه کارهايی که دست نمی زنم، چه ترفندها که به کار نمی برم! من و اين حيَل؟ نه! اما چاره ای نيست. ولی انتقام می گيرم، انتقام تمام اين اضطرابها و انتظارها را. اگر ذره ای خون نياکانم در رگانم باشد از تو داد اين روزها را خواهم ستاند. از تعليق متنفرم و انگار تو نمی دانی!
Friday, July 04, 2003
جمعه 13 تيرماه 1382
به دامان عشقش پناهم ده
الهی به زنجير زلف بتان
به سوز درون شکسته دلان
به نور خرابات پير مغان
خدايا دلی سر به راهم ده
به دامان عشقش پناهم ده
مرا بيش از اين شيدا مکن
در پيش او رسوا مکن يارب
«عاشق سرگشته» از آلبوم «از عشق گفتن» با صدای رضا رويگری هنرمند محبوب روزهای کودکی ام، چند سالی می شود که ديگر در بازار قائم تجريش سه تار به دست نمی بينمش.
Wednesday, July 02, 2003
چهارشنبه 11 تيرماه 1382
کوه غرور
من هنوز از فوران عطر ياس در اين کوچه ی غريب بی خبرم. هنوز باورم نيست که دل لرزيده و دست باد نامه ی به مهر آغشته ام را به حوالی احوالش برده.
فاصله ها را تاب می آورم، روزهای بی خبری را می شمارم و دم بر نمی آورم شايد کلامی گفت که نشان مهر داشت.
کاش بخواند نانوشته هايم را، کاش بداند مخاطب تمام اين کلمات نگاه گرم و نافذ اوست و ديگر مانند لحظه ی وداعم با دو چشمش روی از من برنگرداند و آينه ی غرور اين تنهای جمع آلوده را به زنگار بی مهری اش نيالايد.
چهارشنبه 11 تيرماه 1382
هوس
تو باد آورد هوسی ديگری يا اينبار دل خدای را به رحم آورده ام که دعای هر سحرم را اجابت کند؟
Sunday, June 08, 2003
يکشنبه 18 خرداد ماه 1382
ديگربار
می خواهم بنويسم ... می خواهم ديگرباره بنويسم از تمام دلتنگی هايم برای بازوی مردانه ای که اين روزها نبود تا بدان بياويزم و از ديدگان مردمان شهری که پيش از اين خانه ام بود نهراسم.
اينجا خانه ام نيست. اين کوچه بوی مرد مرا ندارد. دلم برای لهجه ی شيرين دورش تنگ است.
دل تنگ حلقه ی آغوشی مهربانم.
Wednesday, March 26, 2003
چهارشنبه 6 فروردين ماه 1382
باران
من امشب باز بيدارم
و ابری با رسولان بلورينش
مرا با نام می خواند:
اسير دره های شب
بيا پرواز کن تا وسعت خورشيد.
و من با خويش می گويم:
نمی داند که بال خيس را تاب پريدن نيست!
نمی دانم از کيست.
Friday, March 21, 2003
Monday, December 30, 2002
دوشنبه 9 دی ماه 1381
بادافره
چنانی پاک نيستم که از مهری آسمانی بگويم، پس سکوتم را تاب آور که نبودنت را تاب نياوردم.
دوشنبه 9 دی ماه 1381
پری
خداوندا تو که با کلامی زمين و آسمان را آفريدی، با کلامی مرا جويباری کن که در خاک تشنه فرو روم يا پروانه ای کن که پيش از غروب آفتاب مرده باشم.
Saturday, October 26, 2002
شنبه 4 آبانماه 1381
فصلی ديگر
باز هم با تو آغاز کردم. و بدرودی دوباره با تهران ... می روم تا فصلی ديگر. بوسه بر صدايت.
Friday, October 18, 2002
جمعه 26 مهرماه 1381
شهری ديگر
من از شهری ديگر می آيم که آسمانش شبها پيراهن ستاره بر تن دارد و روزها خورشيد سوزانش سوز عشق از ياد می برد.
و تو هنوز تمام هستی منی. هنوز خيال صدای بامدادی ات بی قرار و بی تابم می کند. و می دانی که حتی اگر هزار سال آنسوتر از تو نفس زنم باز هم همه ی بودن منی.
از تو گريختن بيهوده است. بودنت با هستی ام در آميخته است.
خيال بوسه ... عطش آغوش ... دوستت دارم.
Tuesday, September 24, 2002
سه شنبه 2 مهرماه 1381
سفر
فصلی ديگر را با مهربان مردی از ديار آرياييان آغاز کردم هرچند مسافری پا به راه و زادراه بر دوشم.
می خواستم برايش بخوانم:
مرا ببوس
برای آخرين بار ....
اما ... نمی خوانم که نه اولين بار است و نه آخرين بار.
و من مسافرم ای ........
دوستت دارم ای يگانه ... ای حرمت بوسه ... ای «غزلواره»
Friday, September 20, 2002
جمعه 29 شهريورماه 1381
تمنای بوسه
می نويسم که دوستت دارم و می خوانم که گامی بيشتر تا عشق نمانده است. می گويم که نفسم بسته به نفس توست و می شنوم که تن عشق بی نفس زنده است.
بوسه را هزار بار از لبان تو در خاموشی التماس می کنم و چشمانم را از آن شيشه ی دلگير به صورت مردمان شهر می دوزم تا از دو چشم پر خواهشم هوس بوسه را نخوانی.
چقدر خيال بی تو نفس زدن سنگين است، چنانی که سينه را سنگين می کند و خون در رگانم از رفتن باز می ايستد.
ولی ... بايد رفت. و من، اين دختر داغ هزار سال دربدری بر دوش، دوباره از شهری به شهری ديگر کوچ می کنم تا بوسه را از ياد ببرم. تا ديگر با ديدن لبان نيمه بازت از تمنای بوسه بی تاب نشوم و دستان سپيدت تنم را پرخواهش نوازش نگرداند.
زيباترينی آسمانی رخ.
Saturday, September 14, 2002
جمعه 22 شهريورماه 1381
پايان حسرت
ساغر هم رفتنی شد. ديديد؟ گفته بودم که چيزی از زندگی ام در هوای تهران نمانده است. مسافر شهری دگرم و در هيجان شروع زيستنی دگر.
شش سال پيش بايد می رفتم و نرفتم و امروز می روم که شش سال ديگر حسرت نرفتنم را نخورم.
فقط مانده ام که نام شهر را بگويم و يا رشته ای که برای نفس زدن در هوايش بار سفر بسته ام!؟
نام رشته را می گويم و شهر را پنهان می کنم. می روم که «معماری» بخوانم. می روم که همه ی زندگی ام را بخوانم! دوستش دارم. هزار بار و هزار بار هر لحظه ی اين سالهای بعد از دبيرستان را آه کشيدم که چرا بر خواست دلم پافشاری نکردم و تن به خواست پدر و مادر دادم و ماندگار تهران شدم و چيزی خواندم که دوست نداشتم، که همرنگ روحم نبود.
وه که اگر بدانيد چه شيرين است پس از سالها دوباره بازگشتن به راهی که به اجبار بی راهش کرده بودند! آنهم در شهری که دوستش می دارم.
می خواهم دوباره تخت جمشيد را بسازم و خشتی بر کنگره های ارگ بم بيافزايم. می خواهم در بادگيرهای کويری تن به خنکای دلچسب کوهستانی بسپارم و چهل ستونی ديگر بنا کنم.
ولی دلم برای تهران تنگ می شود! دلم برای خانه ام در دامنه ی کوهستان البرز تنگ می شود. اما می روم که تجربه کنم. می روم که بياموزم. زندگی کردن را و نفس کشيدن را.
می خواهم خليفه الهی را به ياری خدای تجربه کنم که خليفه ی خدا بر زمين بايد خالق باشد. خلق کردن را بايد بياموزم.
خدايم! توانم ده. توان خلقم ده.
باز هم می نويسم. از لحظه لحظه ی عطرآگين آموختنم.
Wednesday, September 04, 2002
سه شنبه 12 شهريورماه 1381
عادت
امروز چند کار مفيد کردم، دستی به سر و رويم کشيدم و ابروهای مانده از روز قبل از کنکور دانشگاه آزاد را برداشتم و موهای کوتاه بلندم را يک دست کردم. من زياد از خانه بيرون نمی روم، يعنی نمی توانم بروم ولی اين چند روز گذشته هر روز به بهانه ای به خيابان زده ام و خودم را در ميان دود و هياهو گم کرده ام. امروز هم در بازار شام (قائم) هزار بار بالا و پايين رفتم و چشمانم را به صورتهای رنگين دخترکان شهر عادت دادم تا ديگر مانند روستا زادگان در خيابان به رخسارشان خيره نشوم. به ساق های سپيد و شلوارهای کوتاهشان با شگفتی نگاه نکنم و سينه های بلورين آنانی که از کنارم می گذرند سرم را نگرداند.
Sunday, September 01, 2002
يکشنبه 10 شهريورماه 1381
امشب شب مهتابه ...
دندان «عقل» را می کشند و به دور می اندازند، حتی اگر ريشه اش به بيراهه رفته باشد، دندان «طمع» هم نزديکهای پايان عمر اگر بختمان يار باشد خود به خود می افتد ...
ولی چرا هيچ طبيبی در اين ديار نيست که دندان «عشق» مرا بکشد؟
بعدالتحرير: درد بی تابم کرده، خونريزی دندان عقلی که کشيده ام و هزارکيلو!! بستنی که خورده ام چشمانم را نيمه باز نگاه می دارد، می خواستم بخوانم که:
امشب شب مهتابه حبيبم رو ميخوام
حبيبم اگـــر خـــوابه طبيبم رو ميخوام
که گفتم شايد واژه ی «طبيب» سوء تفاهمی پيش آورد. ولی ... پسر جان! طبيبِ روح می خواهم نه طبيبِ جسم که مرا با هيچ سَری، سِـرّی نيست. خود سانسوری را دوست ندارم. پس آسوده خاطر می نويسم که تو می دانی معنای کلمه به کلمه ی کلامم را.
راستی! گفتم طبيب!! ... خدايا!! عشق نوجوانان و جوانان و ميانسالگان مرا بس نبود که اين پيرمرد مهربان شصت و چند ساله را شيخ صنعانِ من کردی؟؟؟ به بار کدامين آزمونت بايد کمر راست کنم؟
Tuesday, August 27, 2002
سه شنبه 5 شهريورماه 1381
نفرين
آنقدر حقيری که حتی ناسزايت نمی توانم بگويم. کلماتت چنان متعفن است که حتی دوباره نمی توانم بخوانمشان. نه! با تو کاری ندارم، تمام تنم لجنزار است که ماهها با تو در يک اتاق، سر يک ميز می نشستم و می نوشتم!
خودت را چند فروختی؟؟؟ کاش تن فروش بودی، برای خودم بهانه می آوردم که اجاره ی عقب مانده ی آلونک کوچکت، چشمان پر حسرت دخترت که روزهاست نديده ای و از شرم دستان خالی ات به سراغش نمی روی، و يا شايد بليطهای اتوبوسی که نداشتی و پياده روی هايت از پارک وی تا عباس آباد دلايل خوبی هستند برای حراج گذاشتن تن ات. اما ... دخترک!!! روحت را، قلمت را چند فروختی؟
صفحه ثابت در فلان هفته نامه و ستون ثابت در ديگر روزنامه آنقدر می ارزيد که تمام تلاش پنج ساله ی مان را به لجن بکشی؟ شنيده بودم که حتی برای «توپخانه» هم مطلب می نويسی، ساده بودم که خيال می کردم حرفه ای گری است! خيال می کردم می خواهی تنها نويسنده باشی و روزنامه نگاری برای تو تنها شغل است نه دلمشغولی. تعهدی به هيچ جريان و مرام و مسلک نداری و فقط می نويسی... ولی من ...
دلم می خواست بنويسم که اجازه نمی دهم تا با قلمی که فروهرها و مختاری ها و ... خون به پايش ريختند و شمس و باقی و گنجی و به تاوان پاسداری اش زندان نشين شدند، بر خودشان بتازی و پای حکم تير آرمانهای چندساله ی مان را امضا کنی، اما ... مگر من کيستم؟ کسی که با کوچکترين مشکل و هزينه که بايد برای نوشتن می پرداخت قلمش را بوسيد و به ديوار آويخت!
می دانی آنجا که نشسته ای مکانی است که پيش از تو مرا برايش برگزيده بودند؟ می دانی کلماتی که تو امروز نوشته ای چند ماه پيش برای من ديکته کردند که بنويسم اما تن درندادم و اين خانه نشينی، عاقبتِ سر باززدنم شد؟
نفرين تمام روسپيان پاک که روحشان را نمی فروشند بر قلمت.
Sunday, August 25, 2002
يکشنبه 3 شهريورماه 1381
روح برزخی
از کلوپ فيلم گرفته بودم، پَرِ پرواز، شادمهر عقيلی بازی می کند. انگاری داستان زندگی خودش بود. خواننده ی پاپی که در ايران مجوز خواندن ندارد و مجبور به سفر می شود. البته داستان پايان ديگری دارد و همين جا می مانَد و می خوانَد. ولی در واقعيت ... شادمهر هم رفت.
پايان هر نوار معمولا تيزر چند فيلم ديگر ضبط شده است و ... اينبار "مرسدس" ساخته ی مسعود کيميايی تبليغ می شد. ديالوگهای فيلم برايم آشنا بود. بريده بريده حرف زدن هنرپيشه ها، گفتگوهای بی فعل و فاعل و بدون رعايت کردن جمله بندی معمول... آشناتر از آن بود که تنها به همين فيلم شنيده باشم.
جلسه ی نقد و بررسی آثار کيميايی بود. يک غروب زمستانی خيابان 16 آذر، چند روز پس از پايان جشنواره ی پانزدهم فيلم فجر. سلطان را نمايش می دادند و کيميايی آمد. آن زمان دبير سرويس ادبی يک نشريه ی کوچک دانشجويی بودم (مورچه چيست که کله پاچه اش چه باشد!) و گاهی نقد و گزارش سينمايی هم می نوشتم.
از کيميايی پرسيدم که چرا سلطان را کشتيد؟ اگر حرف زدنش را ديده باشيد می دانيد که چقدر کوتاه سخن می گويد، جوابی کوتاه و بی ربط داد.
نمی دانم آن همه جسارت را آن دخترک کوچک از کجا آورده بود که فرياد کشيد: پس شما هم بميريد!! ديگر برای چه فيلم می سازيد؟؟ تمام «رضا»های فيلمهايتان را در «سلطان» بی دل و جراتی جمع کرديد که خودش را و باورهايش را و باورهای شما و کسانی که شما و فيلم نوشتهايتان را دوست داشتند؛ همه را با هم به آتش کشيد و در آن انتحار بی دليل انگار صادق هدايت ديگری شد که می خواست داغ اش را به دل دنيا بگذارد!!! اين داغ بر دل خودتان بماند که ديگر فيلم ساختنتان به تلاش ارواح برزخی می مانـَد که دست و پا می زنند تا به دنيای زندگان راهشان دهند. شما خودکشی کرديد! تبريک می گويم!
و چقدر خجالت کشيدم وقتی که بلند شد و گفت: «من به شما سلام می کنم!».
مدتی بعد ماجرای کوی دانشگاه اتفاق افتاد و بعد ... کيميايی اعتراض را ساخت. اعتراضش مرهمی شد بر دل من ... که اين روح سرگردان هنوز هم می تواند «از مردم عکس بگيرد».
يکشنبه 3 شهريورماه 1381
ديروز تو باغبان خوبی بودی، امروز من گياهی نورس ام
كتابهايم خسته از ورق زدن
دفترهايم سياه از نوشتن
كاغذهايم خيس از گريستن
... اما دستانم در حال جوانه زدنند
می آيی به كوری چشم ديو
دستانمان را به هم قلمه زنيم؟
Friday, August 23, 2002
جمعه 1 شهريورماه 1381
من و اولدوز
قصه های بهرنگ را خوانده ايد؟ نوشته ی صمد بهرنگی، معلم مهربان تبريزی که مدتها کتابش ممنوع بود و پدر در هفت توی خانه نهانش می کرد.
(حتی حسن هم که کتابهای ممنوعه اش را آورد تا پيش پدر به امانت بگذارد تا در جستجوی خانه اش نيابند، اين کتابِ قصه های بهرنگ را داشت. حسن دامپزشک بود، دامپزشک ارتش. باز هم همان سالهای اول انقلاب بود، محموله ی فاسد گوشت را برای سربازخانه ها وارد کرده بودند، از مرز ترکيه، حسن بايد تاييد می کرد، نکرد. فقط يک امضا لازم بود، زير بار نرفت، و متهمش کردند، ضد انقلاب، کمونيست، هوادار مجاهدين، نفوذی؛ برچسبی نبود که بر پيشانی اش نزنند، دادگاه نظامی، و يک صبح، حسن رفته بود، رفته بود ترکيه و ماه ها در اردوگاههای متعفنشان ماند تا به سرزمين نازی های بی ناز راهش دادند. و امروز درمان سرطان می کند؛ ولی سرطان اين مردم که درمان ندارد. چقدر از آنچه می خواستم بنويسم دور شدم!! نوشته های من هم کم کم به طنزی ناخودآگاه تبديل می شود، بی سر و ته، با نثری گسيخته که از سويی هنوز در قرون شش و هفت سير می کند و از سوی ديگر به گفتار مردم کوچه و بازار می ماند.) امشب هلوی درشت صورتی رنگی در دستانم داشتم، به دهان که بردم به ياد داستانی از قصه های بهرنگ افتادم، نامش را به ياد نمی آوردم. سراغ کتابخانه رفتم. "يک هلو، هزار هلو" و ورق زدم، به "اولدوز و کلاغها" رسيدم و پيش از شروعِ داستان، "چند کلمه از اولدوز" را ديدم:
«بچه ها سلام! اسم من اولدوز است. فارسيش می شود: ستاره. امسال ده سالم را تمام کردم. قصه ای که می خوانيد قسمتی از سرگذشت من است. آقای بهرنگ يک وقتی معلم ده ما بود. در خانه ی ما منزل داشت. روزی من سرگذشتم را برايش گفتم. آقای بهرنگ خوشش آمد و گفت: اگر اجازه بدهی، سرگذشت تو و کلاغها را قصه می کنم و تو کتاب می نويسم. من قبول کردم به چند شرط:
اولش اينکه قصه ی مرا فقط برای بچه ها بنويسد، چون آدمهای بزرگ حواسشان آنقدرپرت است که قصه ی مرا نمی فهمند و لذت نمی برند.
دومش اينکه قصه ی مرا برای بچه هايی بنويسد که يا فقير باشند و يا خيلی هم نازپرورده نباشند. پس، اين بچه ها حق ندارند قصه های مرا بخوانند: 1- بچه هايی که همراه نوکر به مدرسه می آيند. 2- بچه هايی که با ماشين سواری گرانقيمت به مدرسه می آيند. آقای بهرنگ می گفت که در شهرهای بزرگ بچه های ثروتمند اين جوری می کنند و خيلی هم به خودشان می نازند.
اين را هم بگويم که من تا هفت سالگی پيش زن بابام بودم. اين قصه هم مال آن وقتهاست. ننه ی خودم توی ده بود. بابام او را طلاق داده بود، فرستاده بود پيش دده اش به ده و زن ديگری گرفته بود. بابا در اداره کار می کرد. آن وقتها ما در شهر زندگی می کرديم. آنجا شهر کوچکی بود. مثلا فقط يک تا خيابان داشت. پس از چند سال من هم به ده رفتم.
به هر حال، آقای بهرنگ قول داده که بعد از اين، قصه ی عروسک گنده ی مرا بنويسد، اميدوارم که از سرگذشت من خيلی چيزها ياد بگيريد.
دوست شما - اولدوز»
شما خيال کن من هم اولدوز! حالا پرت و پلاهای مرا هم که ساغر می نويسد اين آدمها نبايد بخوانند: 1- آدمهايی که تا امروز دلشان هيچ جا نلرزيده است و قرار هم نيست که جايی بلرزد. 2- آدمهايی که درد نکشيده اند و ادای درد کشيده ها را در می آورند. (لازم نيست درد کشيده باشند، فقط ادا در نياورند، ژستِ دردمندی نگيرند!)
(فکر می کنم اين نوشته بی سر و ته ترين چيزی بود که تا امروز نوشته ام، هر کدام از پاراگرافها می توانستند يک متن مستقل شوند ولی چون حوصله ای نبود پشت هم نوشتمشان و در اوج بی ربطی مربوطشان کردم؛ چه کنم! قدرت انتخاب ندارم.)
Wednesday, August 21, 2002
چهارشنبه 30 مردادماه 1381
نقد ساغر
آقای نوش آذر کوچک نوازی کرده اند و وبلاگ من تازه کار را در آهو نقد کرده اند. به نويسنده ی مهربان "با شما نيستم" و همه ی "آهوهای سه گوش" عزيز سلام!
Tuesday, August 20, 2002
سه شنبه 29 مردادماه 1381
امشب همان شب است
شبی شبيه همين امشب هميشه
می دانم كه بر نيمه ی ماه خواهی نشست
و آرام ... بی آنكه حتی شب پرهای با خبر شود
به پشت پنجره ی اتاقم خواهی آمد.
(انگار كسی در كوچه نام تو را میخواند ...
درويش شب گردی است
كه زمزمه ی موزون كلامش تويی.)
شبی شبيه همين امشب هميشه
تا يك قدمی پلكان اتاقم خواهی آمد
و آنقدر میايستی تا مادرم
قرصهای شبانهام را بياورد:
«ديشب هم كه كلونازپامت را نخوردی!»
و بعد كه صدای در اتاق میآيد
دستهايت را بر شيشه میگذاری
و مرا مینگری كه تن خستهام را به بستر میكشم،
و با دستی لرزان قرص و كپسول شبانهام را
با زور جرعهای آب به دهان میبرم …
شبی شبيه همين امشب هميشه
...........
چه مینويسم؟!
شبی شبيه همين امشب هميشه بود
كه تو را از من ربودند،
و امشب شبيه همان شب هميشگی است.
سه شب گذشتهاست
و رويايت را نديدهام.
میگويند جزای حرف ناگفتهای است
كه رمز برملا شدن رازم بود.
حالا ببين كه در كوچه فرياد میكنم:
«هرچه كه الهه ی شعر بر من الهام كردهاست،
پاداش دريای اشكی است
كه به سرزمينش بخشيدم»
انگار كافی نيست،
به نام میخوانمش:
مرد يكتای تنهائيم «....»
پس چرا به خوابم نمیآيی؟
Sunday, August 18, 2002
Saturday, August 17, 2002
شنبه 26 مردادماه 1381
من آمده ام
من بيمارستان بابک به دنيا آمده ام، کارون کمی مانده به دامپزشکی. (شايد بايد در دامپزشکی به دنيا می آمدم!!)
يک سالی به انقلاب مانده بود. خانم گوگوش من آمده ام را خوانده بود. مادرم می گويد پسر عمه ام که اکنون پناهنده است به آلمان در راه بازگشت از بيمارستان اين ترانه را گذاشته بود و مادر بزرگم در تمام کوچه برايم می خواند که: من آمده ام!
چه آمدنی!!! با بند ناف حلقه شده بر گردن و صورت کبود!
خانه ی مان خيابان خوش بود، بين سپه و هاشمی. يک کوچه ی باريک و پر بچه. البته خانه ی پدرم نبود، خانه ی مادربزرگم بود و بيچاره مادرم که با مادرشوهرش همخانه بود. مادر بزرگم خيال می کرد هنوز در باغ شاه زندگی می کند، فرمان می داد و حکومت می کرد، مادرم هميشه فرمانهايش را با طنز برايم تکرار می کرد و اين جمله را پيش از همه می گفت: بادبانها را بکشيد!!! و من ريسه می رفتم از حرکات صورت و دستهای مادر.
حياطمان برای کودکی های من بزرگ بود، ظهرها مادرم اجازه می داد که در حوض خانه که عمقش تا کمرم بيشتر نبود آبتنی کنم. و بعد قاچهای هندوانه (که آن زمان بسيار دوست داشتم و حالا چندسالی است که لب به هيچ هندوانه ای نزده ام) و صدای پای پدر که از اداره باز می گشت و هميشه دستهايش پر بود از هرآنچه کودکان دوست دارند و ... کتاب.
آنقدر کتاب داشتم و کتاب در اطرافم ريخته بود که (گلاب به رويتان) حتی قضای حاجت به روی کتابهايم می کردم!! گربه ی چکمه پوش و باران احمد شاملو را خوب به خاطر دارم. جوجه اردک زشت رو و تامبلينا شستی، سيندرلا و دخترک کبريت فروش.
پدر از هر کتاب دو يا سه جلد می خريد، آخر من کتاب می خوردم. راستی شير مادر نخورده ام، بيچاره مادرم که چقدر زخم زبان شنيد. می گويند که با نوازش شير فواره می زند اما کسی نبود که ناز عروس ملاعبدالله را بخرد. زيباترين عروس خانواده است و عجيب که فرزندانش هيچ بهره ای از زيبايی بهشتی اش نبرده اند!
صدايم که ضبط کرده اند سند است که خود را «ساغر معلم» می خواندم به قول مادر عشق رياست کشته بود مرا اما زياد بيمار می شدم، واکسن سل که زده بودم چيزی نمانده بود که مهمان بهشت زهرا شوم. پزشک خانوادگی مهربانی داشتيم، دکتر قبادکار ... که اگر زنده است به هرجای دنيا که هست عمرش دراز باد و اگر ... که خداوند رحمتش کند. يک غروب که با پدر به مطبش رفتيم ... ديگر نبود ... کسی نمی دانست که کجاست ... کسی حتی به دنبالش نگشت، بعدها پدر شنيده بود که در تيربارانهای سالهای اول انقلاب ...
دکتر هميشه پيشانی ام را اندازه می گرفت. خوب به ياد دارم هر بار پيشانی ام را اندازه می گرفت، انگاری که پيشانی هر هفته بلندتر می شود، آخر پيشانی بلندی دارم.
بزرگترين عشق آن سالهايم پينوکيو بود که من پيتويی می ناميدمش. درست مانند پينوکيو دهانم را باز می کردم و تا توان داشتم جيغ می کشيدم. که پسر عمه ام جيغ بنفشش می ناميد. و همين پسر عمه ی محترم يک بار در گوش من پر کرد که در شاه عبدالعظيم از پدرم وافور بخواهم! و من فرياد می کردم که «بافور» می خواهم! و پدر نمی دانست در ميان جماعتی که به ما می خندد چگونه آرامم کند. (تا همين پنج سال پيش نمی دانستم که وافور چيست و وقتی آقای "ح" پس از سالها از شيراز بازگشتند برايم توضيح دادند)
سقف خانه ی مان تيرهای چوبی بود که هرچه فکر می کنم نامش را به خاطر نمی آورم، تيرهای چوبی موريانه داشتند ... يک روز که موريانه ای در تشک خواب من افتاده بود مادر گفت که ديگر نمی ماند و ما کوچيديدم به چند خيابان آنسوتر. خيابان هاشمی بين قصرالدشت و کارون ... دو کوچه مانده به کوچه ی قمی ها ... نزديک دبستان جنت.
آن زمان چهارساله بودم. و خواهرم تازه به دنيا آمده بود. چقدر ساده در بيمارستان اقبال خيابان آذربايجان بر سر پدر و مادرم فرياد می کشيدم که شما که دوباره عروسی نکرده ايد که اين بچه را به دنيا آورده ايد!!
اگر عمری باقی بود ... ادامه دارد.
شنبه 26 مردادماه 1381
تهران نامه
ظاهرا رفتنی هستم. شايد تنها تا اول مهر فرصت داشته باشم. خيال نکنيد که از رفتن می ترسم. تهران را دوست دارم. به اندازه ی همه ی آپارتمانی که از 4 دی ماه 1380 تا 26 تيرماه 1381 با ديوارهايش و آن آينه ی دايره شکل مهربانش زندگی کردم اما دل کندن را بيشتر دوست دارم.
هرشب دعا می کنم که اشتباه نکرده باشم و مهلتی برای ماندنم نباشد اما فکر که می کنم دلم برای تهران از همين الان تنگ می شود.
اگر محاسباتم درست باشد و بشود آنچه که بايد؛ آنوقت حداقل 4 سال دور می شوم از اين شهر هفتاد و دو ملت. اصفهان، شيراز يا کرمان ...
امروز 26 مردادماه است، فکر می کنم تا 17 شهريور نتايج کنکور را اعلام کنند. 24 روز باقی مانده است. و من در تمام اين روزها بنا را بر اين می گذارم که رفتنی ام.
البته 24 روز برای ديدن دوباره ی همه ی تهران کم است. ولی سعی می کنم در هر گوشه ای که خاطره ای دارم سَرَکی بکشم. اگر هم باز اين تهران را پشت قباله ام انداختند چيزی از دست نمی رود. بهترين راه برای فراموش کردن به ياد آوردن است، کمِ کمش اين می شود که به ياد می آورم و از ياد می برم.
زياد هم ددری نبوده ام، و خواهيد ديد که تنوعی در مکانهای پرخاطره ام نيست. سالنهای ورزش - سالنهای سينما - دو-سه کافی شاپ - ميدان انقلاب - بلوار کشاورز - خيابان وليعصر - خيابان طاهری - ميدان فلسطين - پاسداران - ميدان تجريش - فرهنگسرای نياوران - خيابان هاشمی - فروشگاه کوروش قصرالدشت - بوتيک های سلسبيل - ميدان ونک - سينمای سوخته ی آزادی - دروازه غار - منصور - اتابک - پارک بابائيان - پارک لاله - ساعی - مينی سيتی - جاده لشکرک - لواسان - سوهانک - دانشگاه علم و صنعت - اميرآْباد شمالی - ميدان فاطمی - بيمارستان سينا و ...
به هر حال زياد نيستند.
Friday, August 16, 2002
جمعه 25 مردادماه 1381
فصل تب عشق
....
ســـردی آغــــوش تـــو ای كـوه يــخ
فصــــل تــب عشــق گران میشود
....
(اول تمام غزل را نوشته بودم، گفتم شايد حوصله ی بازخوانی اش نباشد. به تک بيتش قانعم)
Thursday, August 15, 2002
Tuesday, August 13, 2002
سه شنبه 22 مردادماه 1381
لکاته
«ترس و لرز» سورن کيرکه گارد را می خوانم و بوف کور تو هنوز روی ميز کنار تخت است. من، حيران ايمان ابراهيم و تو، وامانده در چنبره ی رقاصگان معابد عفن هندو.
رعد و برق آسمان تابستان می ترساندم، نيم شب است و هنوز کليد تو در قفل در خانه نچرخيده است. باد و باران غوغا می کنند. می دانی که از صدای رعد می ترسم. تو خوب می دانی که شبهای بارانی را دوست ندارم. از اتاق کارت صدا می آيد... خبری نيست، فقط باد در را به هم زده بود.
برق ساعتهاست که رفته است. جلوی آينه می ايستم. برهنه و رنگ پريده تر از هميشه. پيچ و خمهای تن عريانم را نگاه می کنم ... نور شمع بر تنم می لغزد. موهايم را با انگشتان لرزانم به روی سر جمع می کنم. زيبا نيستم؟ ... رهايشان می کنم تا باران سياه ببارد و حجاب تنم شود.
بغضی غريب گلويم را می فشارد. عطر تو از اتاق فواره می زند. به تخت پناه می برم. صورتم را در بالش تو پنهان می کنم. عطر تو را دارد ... پيراهن چهارخانه ی سبزت که گوشه ی تخت آويخته ای هنوز گرم است. ولی چقدر بسترم بدون تو خالی و سرد است.
چشمانم را می بندم. آسوده می رانی. عطری زنانه همه ی اتومبيلت را گرفته است. دستهای ظريفش را می بينم که آهسته اينسو و آنسو می رود. باران بر شيشه می کوبد. نفسهايش را که کند می شود بر پوست گردنم احساس می کنم. دستهای زيبايت با آن ساعد کشيده و سپيدی شيريشان از فرمان جدا می شوند ... دستهايش را می بينم که بی خودانه در هوا سُر می خورند ... - اشک بر بالشت می چکد - ... آذرخش آسمان را می شکافد. گرمای دستهايت ... دستهای سردش را گرم می کند.
آخرين چراغ را خاموش می کنی ... دستهای زيبايت به ميهمانی تن تبدارش می رود ... چقدر بسترم بی تو خالی است ...
نفسهايتان را می شمارم، ....................... باز هم آذرخش آسمان را می شکافد. لبهای سرخش در بوسه ی بی پايانت گم می شود.
... «بوف کور» می خوانم ... لکاته ... پيرمرد خنزرپنزری ... ديگر باران نمی بارد.
....
هوا روشن است. عطر غريب زنانه ای در خانه پيچيده .....
.... نزديکتر می شوی ... چقدر دلتنگ بوسه ات بودم ...
«ترس و لرز» می خوانم ... در اتاق ديگر آهسته با کسی در آنسوی سيمها حرف می زنی: خداحافظ.
در گرداب آغوشت غرق می شوم ... تمام برهنگی ام عطر ناآشنای زنانه ای دارد ... چقدر بسترم با تو خالی است.
- نوشتم و ناخواسته همه ی افعال مضارع اخباری گشتند.
سه شنبه 22 مردادماه 1381
همزاد
غروب دوشنبه بيست و يکم مردادماه 1381 خورشيدی
فكر میكند دوستم دارد ... فكر میكند.
خيال می کنم: «تنها فكر میكند!»
كلمات متقاطع و مبهم میآيند و میروند:
مارپيچ راه شمال
پرده پوش پنهانترين راز باران
و بوسه ی نی زار.
نمیدانم، انگار كسی كه تو نيستی مانند توست
مشهد يا تهران، چه میدانم.
كسی از اهالی هوای هميشه ی دريا
تازه از راه رسيده است
كوچه ها تاريكاند و مسافر ما انگار هيچگاه در سفر نبودهاست.
می دانی که حوصلهی دوباره ديدن دريا در من نيست
میآيی به جنوبیترين شمال ولايت ارغوان سفر كنيم؟
ساعت از همان ساعت معلوم دلنشين گذشتهاست
و انگار سالهاست تلفن زنگ نزدهاست
اما كسی مرا به نام میخواند.
الهه ی ناشکيبايی
به نامم بخوان
شب، تار و تاريك است.
پی نوشت: داستان توست
Monday, August 12, 2002
دوشنبه 21 مردادماه 1381
وکيل در بند
بعدازظهر يک روز تابستان بود و تحريريه شلوغ و پر رفت و آمد. برای چاپ مطلبش احتياج به عکس داشتيم (ما همه ی مطالب را با عکس و حتی الامکان با نشانی پست الکترونيک کار می کرديم) و سرويس عکس مانند هميشه دستمان را در حنا گذاشته بود. با تلفن همراهش تماس گرفتم. بعد از 20 دقيقه از نگهبانی تماس گرفتند و گفتند آمده است. خواهش کردم که راهنمايی اش کنند.
تا ساعت 11 نيم شب هنوز صفحه ی ما بسته نشده بود. چندين بار مطلبش به دستور سردبير و مدير مسئول از صفحه درآورده شد. اما با اصرار دبير سرويس سياسی بالاخره راضی شدند. حالا مشکل عکس بود ... عکسی با کراوات ... و خدا پدر خالقين فتوشاپ را بيامرزد و ساعت 12 رهايم کردند.
ناصر زرافشان را به همان يک ديدار می شناسم و مطالبی که از آن به بعد برايم فکس می کرد. اکنون او در بند است و از من کاری ساخته نيست جز همين نوشته ی کوتاه تا لااقل به يادش بياورم.
Sunday, August 11, 2002
يکشنبه 20 مردادماه 1381
هزار سال ديگر گذشت
بانوی هزاره
با چهرهای پريش
به ايوان بی ياس خانه میآيد.
نه برفی،
نه حرفی از بارش برفی.
بانوی هزاره
با چهرهای پريش
به ساحل بی قايق هامون* میآيد.
نه مرگی،
نه برگی از دفتر مرگی.
هزار سال ديگر هم كه بگذرد:
بانوی هزاره
با چهرهای پريش
به گذرگاه بی رهگذار تو میآيد.
قرصهايش را فراموش میكند،
انگار نه انگار كه كسی - حتی تو - را میشناسد.
و تو زير لب میخوانی:
نه برفی،
نه حرفی از بارش برفی!
نه مرگی،
نه برگی از دفتر مرگی!
نشانی ديگری ندارم ...
او نيست.
میپرسی:
معذرت میخواهم!
نامتان «بانو» نيست؟
* زردشتيان بر اين باورند که سوشيانت سوم، دادگر و عدل گستر است چنانی که مهدی موعود برای مسلمانان و عيسی در آيين مسيحيت.
هر سه هزار سال دختری از هامون برون می آيد و کودکی می زايد که سوشيانتش نام می نهند و پايان نبرد 9 هزار ساله ی اهريمن و هرمزد به دست سومين سوشيانت رقم خواهد خورد.
Thursday, August 08, 2002
پنج شنبه 17 مردادماه 1381
خوابهای پريشانی
ديگر طلسمی كه بر گردن دارم نيز از آزار آدميان امانم نمیدهد. از نوشتن میترسم. از اينكه قلم به دست گيرم و آنچه را كه در روح مجروح خود دارم بر روی كاغذ آورم میترسم. شب ها از پی هم میآيند و میروند بی آنكه حتی يك خط ساده نوشتهباشم.
از خواندن نيز گريزانم. كتابهايم از رف روبرو وسوسهام میكنند اما جراتم نيست كه به دست گيرمشان. میترسم ... و عجيب كه نمیدانم اين ترس از چيست.
خوابهای مبهم و رازآلود میبينم. صداهايی مبهم و ناآشنا میشنوم، انگار در سرزمينی دور كسانی غريب با هم سخن میگويند. انگار كسی در جايی كه نمیدانم كجاست ترانه میخواند. كودكی شيرخواره قهقه سر میدهد. طفلكانی خرد پنداری در پی هم میدوند ... نمیدانم ... گم شدهام ... به هر سو كه مینگرم انگار كسی هست و نيست. صدای كوبيدن در میآيد، در كه میگشايم كسی نيست. صدايم میزنند اما ميان آدميان اطراف آنكه مرا به نام خوانده نمیيابم ... كسی دست بر شانهام میگذارد، رخ كه میگردانم جز رفتن با شتاب مردمان غريب شهر چيز ديگری نيست ... به خدا گم شدهام ... به هزار و يك نام میخوانندم و هر بار بی اختيار جوابشان میگويم. كسی در كوچه میدود و من بی اختيار در پیاش روانه میشوم و آنگاه به خود میآيم كه انگاری در«هيچ كجا» هستم.
گم شدهام ... در ميان ميلياردها انسان كه هر كدام گم گشتهی انسانی ديگرند …
يافتنم به رويا میماند ... خيالی نيست.
Wednesday, August 07, 2002
چهارشنبه 16 مردادماه 1381
باور معجزه
- شبها از تو خالی است -
و نيستی تا ببينی
نِیِ محزون در فراقت شکسته
و دف آسمانی - ماه -
به اشارت سرانگشت عشقت به دو نيم گشته است.
- روزها از تو خالی است-
و نيستم تا ببينم
عشق بال و پر ققنوس فکرم را
به آتش کشيده
و نوای نِیِ عندليبی
هنوز در دالانهای اين ارگِ باستانی می پيچد.
- شب و روز از من و تو خالی است -
و نيستيم تا ببينيم
کودک عشق
با نوای دف کامکار
به سماعی خوش بپاخاسته است.
کوچه ها هنوز خالی اند
و ساغر به انتظار معجزتی
- در آستانه ی در - استوار ايستاده است.
حرف ديگری نيست
- باز می گردی -
بانو اين بار به باور معجزه رسيده است.
Tuesday, August 06, 2002
سه شنبه 15 مردادماه 1381
روسپی
چقدر دور شده ای! اما از همان دورها می آيی که نانوشته هايم را بخوانی. با اينکه می دانی تنها خواننده ی اين نوشته ها من و تو و رهگذران ناشناس اين گذريم و با اينکه می دانی نمی نويسم!
نه اينکه ننويسم، نه اينکه ديگران نخوانند. می نويسم، اما در دفتر کوچکم و نوشته هايم را می خوانند، نوشته هايم را تمام دقايق بی رمق روزهای داغ تابستان می خوانند ولی برای اينجا نوشتنشان بهانه ی ديگری می خواهم. بهانه ای پرالتهاب، بهانه ای گرم.
من اگر آنگونه بنويسم که خوش آیند تو باشد، که بتواند تمام جذابيت از دست رفته ام را باز گرداند و قلم تنها سلاح من باشد، ديگر با روسپی کوچک شهر چه تفاوتی دارم؟ او بدن برهنه اش را به بازار می برد و به قول دوستی عشوه ی ارزان می فروشد و من ... نوشته های عريانم را حراج می کنم که شايد يکی هم بهای ديدار تو باشد و تو می دانی: من روسپی نيستم!
آغوش نوشته هايم فروختنی نيست! بوسه ی قلمم بر کاغذ قيمت ندارد! بدن پر وسوسه ی انديشه ام را عريان نخواهم کرد تا لحظه ای دستهای....
انکار نمی کنم!
دستهايت را دوست دارم، دستهای گرم و روشنت را ... اما روحم را نمی فروشم حتی اگر بهايش آغوش بی دغدغه ی تو باشد!
بدان به خوشايند تو نخواهم نوشت!
Friday, August 02, 2002
جمعه 11 مردادماه 1381
سناريو
باز هم قرار است که بنويسم، حکايت غريبی است، ساعتها اين خودکار نقره ای را در دست می گيرم و دفترم به روی دو زانويم می ماند و خود به ديوار تکيه می زنم اما ... حسرتا که يک کلمه نوشته باشم. هزار ماجرا را در فکرم به آخر می برم و در پايان وقتی که قرار است روی کاغذ آيد به اين نتيجه می رسم که حوصله ی نوشتن هيچکدامشان را ندارم.
قحطی سوژه است، اما اگر ذهن من ذره ای از خلاقيت ذهن سيامک پورزند و کسانی که سناريوی آن شوی تلويزيونی اعترافات را نوشته اند، داشت ديگر نيازی به اين آسمان و ريسمان به هم بافتن نبود.
شايد اگر چند روزی آن همه رفتار مهربانه با سلام و صلوات با من هم می شد، کشف می کردم که اصلا به دنيا آمدن من هم نقشه ای از پيش تعيين شده بوده و اينکه سرلاک را بيشتر از گی گُز دوست داشته ام توجيه حزبی داشته و در جهت پيشبرد منافع حزب توده و از طرف ديگر در راستای اقدامات انقلابی ام برای براندازی حکومت پهلوی و از سوی ديگر اقدامی سمبليک برای اثبات وفاداری ام به گارد جاويدان و احتمالا ناشی از عمل به بندهای وصيتنامه ی جد پدری که همراه احمدشاه به فرنگ رفت و برای خدمت به خاندان قجر بوده است.
يادم می آيد نيکا که آن کاريکاتور کذايی تمساح را کشيده بود گفتند سابقه ی همکاری با پهلوی را داشته ... پس با اين سبک و سياق که پورزند اعتراف کرده است (بخوانيد حرف در دهانش چپانيده اند) بعيد نيست که من هم اعتراف کنم که ...
پناه بر خدا که اين کرامات صدا و سيما روز به روز افزون می شود، اين تيشه که من به دست لاريجانی و همکيشانش می بينم چيزی نمانده است که به ريشه خورَد.
Wednesday, July 31, 2002
چهار شنبه 9 مردادماه 1381
با زبان بی زبانی
اين که از نايت بر می خيزد
صدای تو نيست
صدای آن کودکیست که کودکی اش را همراه پروانه ها به گيوتين سپرد
آن را که در گلو خفه کردی
صدايت بود
- آی انسان لال -
«به خودم، دروغهايم و تمام کسانی که از کودکی شان بريدند»
Sunday, July 28, 2002
يکشنبه 6 مردادماه 1381
خودکار
خودکارم نقره ای است و خوش دست. معمولا به چاقو خوشدست می گويند اما خودکار من با تيغ و تيزی و دشنه تفاوتی ندارد، پس بی خيال تناسب صفت با موصوف. ولی از حق هم نگذريم، خوشدست چندان هم بی مسما نيست. از اندازه ی معمول خودکارهای ديگر بزرگتر است و به درد دستهای من می خورد که به لطف توپهای هندبال چيزی از ظرافت زنانه ی شان باقی نمانده است.
خودنويس و روان نويس هم دوست ندارم. خودنويس که خودش می نويسد و به اختيار من نيست و روان نويس هم مرا ياد روانشناس و روانپزشک می اندازد.
(نمی دانم اگر جوهرش تمام شود چه خاکی بايد به سر کنم)
ولی همين خودکار نقره ای خوشدست گاهی کم می آورد. گاهی هزاربار يک جمله را از نو می نويسد يا آنقدر در اول خط می ماند که ناچارم می کند گوشی تلفن را بردارم و شماره ای بگيرم و کسی از سوی ديگر خط فرياد کند و ...
امروز هم کم آورده و می خواهد گناه را به گردن من بياندازد و جالب اينجاست که هرچه در نوشته های گذشته هم که با خودکارهای ديگر نوشته ام می گردم چيزی پيدا نمی کنم. انگار خودکارم حسادت می کند، يا شايد می خواهد به اويی که سفارش نوشتن داده است دروغ نگفته باشم اما خودش هم که نمی نويسد!!
انگار به سرش چسب زده باشند (که سريش خودمانی اش می شود) به صفحه ی دفترم می چسبد و تکان نمی خورد. حالا خدا را شکر که می داند اگر ننويسد چه بر سر من خواهد آمد!
چنان خط اول هر صفحه را می بوسد که رد بوسه اش تا خط سوم می ماند و باز برای حفظ آبروی نداشته ی اين صفحات محترم دفتر، ناچار ورق می زنم و باز روز از نو، روزی از نو.
سير نمی شود، دخترک هرجايی هرچه را که می بيند می بوسد. روی تمام لباسهايم جای لبهايش مانده است. ديشب هم که شاهکار کرده بود: تا خروس خوان روی تخت من تشريف داشته اند و صبح که جلوی آينه رفتم اثرات زيبايشان را می شد بر روی گونه ها و گردنم مشاهده کرد. شکر خدا که ايشان هم دخترند و الا که ...
تقريبا هشت ماه است که هم خانه ايم. اما چهارماهی می شود که بيشتر با هم می پريم. تقريبا همه جا با من بوده است، حتی همان روز که برايش هوو آوردند. يک هووی چشم سبز که جرأت دست زدن به او را ندارم و حتی يک بار هم بعد از آنکه ته کيفم جاسازی اش کردم ديگر به دستش نگرفته ام.
هووی محترم تنها يک خط نوشتند و يک تاريخ و يک امضاء را مرقوم فرمودند و اکنون در پر قو استراحت می فرمايند و شايد دندان به هم می سايند وقتی که می بينند اين خپل نقره ای چگونه مهمان لب تمام کاغذها می شود و در آغوش انگشتان بی خودانه خودش را رها می کند.
ديگر کلافه ام کرده، از اشک من خيس است و باز هم به دادم نمی رسد. آخر من برای گريستن چهار چشم دارم. دو چشم در صورت و دو چشم در کف دستها. وقتی که اشک چشمهای صورت خشک می شود، چشم دستم گريه می کند يا وقتی می ترسم يا در نهايت آرامشم، به قول خودم قلپ قلپ اشک است که از کف دستهايم می ريزد. البته هووی گرامی هم يک بار خيس اشک شده اند، همان چند ثانيه ای که از گرفتنشان تا در کيف نهادنشان در دستم بودند.
تپلی نقره ای اصلا به فکر من نيست. اگر ننويسد تمام است. نمی فهمد که وقت معاشقه با اين سفيد بلوری ها نيست. نمی فهمد که اگر ننويسد ديگر سوگلی انگشتانم نخواهد بود. سفارش سفارش است! و او که سفارش داده می دانم که با من سر مزاح ندارد. حلاج وار بالای دارم خواهد فرستاد بی جرم و بی گناه، ولی اين خودکار خپل نمی فهمد!
شايد گناه از من باشد، شايد زياد به جادويش دل بسته بودم. ولی حق التحرير آنقدر بالا بود که خيال کردم عصای موسی می شود اين تن پرور پرده نشين. وسوسه از پايم در آورد تا پذيرفتم که بنويسم. پيشترها شايد از شوق ديدن نام و نشانی پست الکترونيک خود بر بالای صفحات روزنامه های مصلح اجتماعی خروس جنگی بود که می نوشتم اما ...
التماست می کنم! حتی يک خط، پرت و پلا بنويس اما ... بنويس! چقدر خورده ای که اين همه مستی؟؟؟ اگر خيابانگرد بود دلم نمی سوخت اما اين همه زهد و ريا و صورت از عالم و آدم نهان کردن و .. حالا انگار ساقی شده و با لبانش می می نوشاند.
خسته ام کرده، نمی توانم از آغوش کاغذها جدايش کنم. شايد بايد رهايش کنم.
«ساغر» خودکارش را لای يکی از صفحات دفتر گذاشت و دفتر را بست و به روی تخت پرتاب کرد. سراغ ويدئو رفت: نوش آفرين، آصف، داريوش ... ساعت 3 بعد از ظهر شنبه بود.
فيلم سه ساعته تمام شده بود. به اتاق برگشت. ملحفه ی روی تخت مثل هميشه به هم ريخته بود، ضبط را روشن کرد، «نون و دلقک». همان نون و دلقکی که دو کاستش را خريده بود اما بعد از اينکه فهميد کسی که سفارش داستان و متن داده است، پيش از آنکه ساغر فرصت کند يکی برای خودش خريده است، کاست ديگر را هم باز کرد تا خودش گوش کند. در حرفه ی قبلی اش اين اتفاق مترادف بود با سوختن يک خبر. گزارشی که يک هفته بر رويش کار کرده و قرار است فردا چاپ شود اما صبح زود روی پيشخوان روزنامه فروشی تقاطع فلسطين - کشاورز می بينی که تيتر يک روزنامه ای ديگر شده است.
دفتر هنوز روی تخت بود اما ... باز. خيال کرد باز کنجکاوی مادرش کار دستش داده اما از همان ساعت سه در اتاق بسته بود. خودکار نقره ای هم کنار تخت روی زمين افتاده بود.
سه صفحه و نيم متن نوشته و خودکاری که فکر نمی کنم خستگی اين چند ساعت هم آغوشی تا چند روز از تنش بيرون برود تنها چيزی بود که به يادش آورد همه چيز قبل از ساعت سه نوشته شده بود.
معده اش تير می کشيد، خسته بود، درست مثل خودکار خپل نقره ای. خسته ... درست مثل خودکار، درست مثل خودکار کام گرفته.
Friday, July 26, 2002
جمعه 4 مردادماه 1381
سلام
پيش از اين يا عاشقانه می نوشتم يا عارفانه. عاشقانه هايم را دوست دارم و عارفانه هايم را دشمن. که عارف نی ام تا از عرفان گويم. ولی عاشق ... تا بخواهی!
زمانی پيشه ام نوشتن بود، قلم به دست مزدور بودم و حتی اقتصاد و سياست را عاشقانه می نوشتم. ديگر حوصله ای برای سياست پيشگی ام نيست و نيز دلی برای عاشق پيشگی.
اما در ابتدای راه می گويم که ناگزيرم از عشق، پس اگر عاشقانه ای خوانديد، بدانيد قلم بی اختيار نگاشته است که بر آنم در اين سياه مشق ها از عشق نگويم و تنها نظّاره گری باشم بر روزهای آدميان شهرم.
بيست زمستان، آسمان اسفندماه تهران بر سرم برف سپيد باريده است که از سال گذشته تارهای سپيد را نيز به يادگارم داده تا زمستانی ديگر.
دانشجو بودم، دانشجويی که در کلاسهای درس اثری از آنچه می جست نيافت اما زندگی را در تمام اضطرابهای نفسگير لحظات هراسناک و تلخ و شيرين بهار 76 تا تير و بهمن و اسفند 78 و بهار 79 سعی کرد که بياموزد. سعی کرد نفس به نفس پرنده های کاغذی که هر صبح ميهمان خانه هايتان می شدند پريدن بياموزد. هر روزنامه که به مسلخ رفت آشيان ديگری جست. آشيان به آشيان پيش رفت تا جايی که خانه اش نبود، که اشتباه رفته بود، که قفس بود و ديگر ننوشت. حتی ديگر برای دل خودش هم تصوير کودکان شهر را قاب نگرفت.
دانشگاه را نيز مانند روزنامه نگاری رها کردم و عطای عنوان مسئوليت ساز دانشجويی را به لقای مسئوليت دانشجو بودن بخشيدم. آنچه می جستم آن زمان به دانشگاه يافت نمی شد. اما ... امسال دوباره برای دل خود خواندم:
دی شيـخ با چـراغ همی گشت گرد شهر
کـز ديـو و در ملـولـم و انسانم آرزوست
گفتنـــــد: يافـت می نشـود جستـه ايـم مـا
گفت: آنچه يافت می نشود آنم آرزوست
اما من شيخ نی ام، تنها دوباره «يا علی مددی» گفتم شايد که اينبار آنچه را که يافت می نشود در اين شهر بيابم.
پس تا اين خط دانستيد که دانشگاه و روزنامه نگاری را ترک گفتم و نيز ... آموختن به ديگران را ...
معلم خوبی نبودم و نيستم اما اميدوارم که در آينده چنين نباشم. هرچند که خود بسيار بايد بياموزم تا لياقتش را بيابم که به ديگران بياموزانم. معلم الگوست، نمونه ی عمل است، سخنش برای آنکه می آموزد وحی منزل است، نامش قداست دارد و من ... هنوز جراتش ندارم که انديشه ی خويش را ...
بگذريم.
برای اينجا نوشتن دليل بسيار دارم، اما دليل بی دليلی را دوست می دارم که پاسخی است بر چرايی که او پرسيد ...!
برای شما نيز می دانم که اهميتی ندارد. اگر سخنم بر دلتان نشست که می خوانيدش و اگر ننشست که هزينه اش اشاره ای بر ماوس و بستن اين صفحه است و شما را به خير و ... پس چرا بگويم که چرا؟
شب است و خواب بر پشت پلکهايم پا می کوبد ... (خواب هم با من مهربان نيست) اگر نخوابم فردا خيابانهای اطراف از صدای پای سحرگاهی ام آسوده خواهند بود و نمی خواهم اين لطف در حقشان کنم! اما ... پياده روی بامدادی ام را دوست دارم که يادگار است. يادگار يک اتفاق ناماندگار.
راستی ... نامم ساغر است. ساغر ارغوان، 20 ساله و نماينده ی فعلی ولی فقيه در منزل.
برايتان و برایشان و برای خودم خواهم نوشت از سياست تا ورزش و از فيزيک تا اقتصاد که هرچه آشفته تر، بهتر!
جمعه 4 مردادماه 1381
نمی نويسم
نمی نويسم، نمی نويسم تا که نخوانند و ندانند من نيز می انديشم. نمی نويسم تا که نبينند می بينم با من و از جنس من چه می کنند. جهان ارزانی شما، تاريخ عرصه ی تاخت و تازتان و قوانين اجازه نامه ی جناياتتان.
نمی نويسم، نمی نويسم تا که نفهميد، نمی نويسم تا که نبينيد چشمان ما از ديروز بيناتر است. اگر به طول تاريخ در اندرونی ها نهانمان کرديد چشمانمان به تاريکی عادت کرد و اين چشمان امروز عمق تاريکخانه ها را خواهد کاويد، اما شما نخواهيد دانست. يک عمر، بهتر بگويم صدها قرن به خيال خود از نور جدايمان کرديد. هزاران سال گفتيد و ما تنها شنيديم ولی به سادگيتان لب به لبخند می گشايم که هيچ گاه نفهميديد ما هم زبانی برای گفتن داريم که شما نمی دانيدش.
نمی نويسم، نمی نويسم تا او که پدر می ناميدش نداند من نيز نوشتن می دانم. تا نداند من نيز خواندن می دانم. و دستهای هزارساله ام به زير تازيانه ی زمستانی او به جرم نوشتن خونين نگردد که محتاجان به ياری اين دستان بسيارند.
باشد!! گفتم که نمی نويسم! هراستان از چيست؟ من کر و کور و لال خواهم بود! نخواهم شنيد شيون همنوعانم را به پای تابوت فرزندانشان. نخواهم ديد اشکهايشان را وقتی بازيچه ی دستان پليد شمايند. نخواهم گفت از تمام آنچه تاريخ با ما کرد و شما به سکوت ايستاديد.
وقتی يک جمله از زبانتان کافيست تا بدون محاکمه در هيچ دادگاهی به قتلگاه روم. وقتی گوشهای شما شنوای فرکانسهای صوتی برآمده از حنجره ی من و ميلياردها من ديگر نيست. وقتی حقوق بشر یعنی حقوق شما، یعنی زندگی آسوده ی شما، يعنی مرگ ما. وقتی ما لعبتگانيم و شما لعبتباز! وقتی سياست یعنی شما و تجارت يعنی ما! ديگر چه بنويسم؟ از چه بنويسم؟
نمی نويسم، نمی نويسم ... با همه ی اينها که گفتم خوب می دانی چرا نمی نويسم. از چه رو قلم را به شما بخشيدم و خود را از بند نوشتن رها کردم.
من زنم، «همان دشنام پست آفرينش، نغمه ی ناجور» ... هم او که می انديشی فتنه ی جهان است. هم او که فهميدنش را تاب نمی آوری، همان که در خيال خود انديشيدی با چند سخن از آن سوی سيمها در محبس سکوت گرفتارش خواهی کرد. همان که گونه هايش را به سرخاب سيلی گلگون ساختی تا ...
ولی مطمئن نباش که دخترانم نيز مانند من باشند. اگر قلم را در دستم و با انگشتانم شکستی، اگر زبانم را از گفتن بازداشتی، اگر چشمانم را از حدقه بيرون کشيدی، بدان که با دخترانم کسی چنين نتواند کرد. شيرزنان آينده را کسی هم آورد نخواهد بود. حتی امروز نيز توانتان نيست که مرا در بند آريد.
دلم برای رابعه تنگ است، دلم برای جسارت گردآفريد، سخاوت خديجه تنگ است. دلم برای تمام زنان تاريخ تنگ می شود وقتی که جايی برای من و زنان و دخترانی چون من نيست.
به کدام محکمه شکايت برم؟ از کدام قاضی داد بخواهم که به جرم زن بودن، به جرم زن بودن و انديشيدن به جامعه ای ديگرگون بايد آماج طعنها و تهمتها قرار گيرم؟ چرا حضور ما مترادف پليدی و معصيت است؟ چرا کسی اندوه ما را ... چرا کسی ... نه! نمی خواهم ببينيدمان نه اندوهمان را و نه حضورمان را ... نمی خواهم از خود جدايمان بدانيد ...
من ... زن نيستم ... انسانم ... انسان بودنم را ببين.
